رفتم کف رودخونه ٬ همون جایی که سر آب بود. جلوی پام آب میومد جلو و فرو میرفت تو شیارهای کف رودخونه. چه حسی داشت. مردم جمع شده بودن و شادی میکردند. اطراف رودخونه آتیش روشن کرده بودن. یک نفرم با دف رفت وسط آب ها و شروع کرد به دف زدن. لحظه های خاصی بود ٬ یک خاطره ماندگار. دعا میکنم همیشه زنده باشی زاینده رود...
حالا دیگه از پنجره اتاقم بازم درخشش آب هات را میبینم و این خیلی خوبه ![]()
![]()



