
راهي كه تو را به حق ميرساند در برابر سختيها و ناملايمات آن صبر كن. (امام حسین علیه السلام)

راهي كه تو را به حق ميرساند در برابر سختيها و ناملايمات آن صبر كن. (امام حسین علیه السلام)
و فدت علی الکریم بغیر زاد
و من الحسنات و القلب السلیم
و حمل الزاد اقبح کل شی
اذا کان الوفود علی الکریم
بی هیچ زاد و توشه ای به میهمانی کریم در آمده ام
نه قلب سلیم و برقراری و نه کارنامه درخشان و آینه واری
اما زشت تر از این و زشت ترین کار این است که
در میهمانی منزل کریم خوراک و آذوقه با خودت ببری
یه شبِ خیسِ خزونى
یه شبِ زردِ گلایل
شبِ رقصیدنِ شبنم
رو تنِ مخملىِ گُل
شبِ امتدادِ مهتاب
شبِ گیسبلندِ یلدا
منو مىبره به قصه
منو مىبره به رویا
تو عبور تُردِ لحظه
مىشنوم صداى پاتُ
مىشنوم طنینِ سبزِ
انتشارِ خندههاتُ
تو فراوونىِ حیرت
منو آینه و تماشا
پشتِ این شبِ طلایى
شبِ طولانى یلدا
شبِ رقصِ لحظه در نور
شبِ شادى و شبِ شور
شبِ پیچیدنِ خواهش
روى شاخههاى انگور
وقتِ آینهبازى شمع
وقتِ دلتنگى بارون
شبِ ایرونى خنده
توى چلهى زمستون
شبِ خاطراتِ مادر
از گذشته و قدیما
خاطراتِ تلخ و شیرین
دیروزاى مثل فردا
شبِ قُلقُل سماور
عطرِ گُل تو خوابِ چایى
شبِ وَررفتن من با
ضبط صوتِ پیرِ دایى
شبِ خوابیدنِ پاییز
توى ذهنیتِ باغچه
شبِ برداشتنِ حافظ
از رو شونههاى طاقچه
شبِ لو رفتن اسرار
شبِ رازاى نهفته
شبِ چیزایى كه بابا
تا حالا به ما نگفته
من تو این شبِ حنایى
دل میدم به رقصِ بارون
با خیالِ تو مىچرخم
توى حیرتِ خیابون
پیش نوشت : این نوشتار توسط یک انسان ذوق زده و کمی تا قسمتی بی جنبه نوشته شده!![]()
برای اولین بار مدال گرفتم!![]()
همانا دیروز در در پی برگزاری یک سری مسابقات درون باشگاهی در رشته ایروبیک اینجانب در پی ارائه یک ست هماهنگ گروهی و نمایش هماهنگ آن موفق به دریافت اولین مدال باشگاهی خود در طی دوران ورزشی خود گردیده و کلی ذوق کردم ![]()
شایان ذکر است موقع دریافت مدال از مربی خود هم تشکر کرده و اخلاق ورزشی را به جا آوردم![]()
خبرهای تکمیلی در صورت وجود داشتن در فرصت های بعدی به اطلاع عموم خواهد رسید!
پایان خبر!![]()
پ ن : این نوشته را نوشتم تا یادم بمونه روزگاری اینجا فقط محل نوشتن نوشته های شاد و شیطون بود و بگم همچنان چنین فضایی وجود داره و امیدوارم لحظه های شاد ادامه داشته باشه.
دیشب سر خیابونمون منتظر مامان بودم که بیان دنبالم و بریم جایی. همون موقع چراغ سبز شد و یک عالمه ماشین از روبروم رد شدن و در یک لحظه قیافه راننده یکیشون آشنا بود و کسی نبود جز یکی از همکلاسی های قدیمی. معرفت بچه محل و همشهری هم که همیشه ثابت شده بود و به سرعت زد کنار و در را باز کرد و بعد سلام و احوال پرسی تعارف کرد برای سوار شدن. تشکر کردم و توضیح دادم که منتظرم و خونه نمیرم ، بین حرف ها خندید و گفت یادتونه یک بار گفتین اگه روزگاری از کنارتون گذشتم نگه دارم و سوارتون کنم ، حالا شد همون روز و من با شنیدن این حرف خندیدم و پر شدم از لحظات خوب قدیم و روزهایی که اومد و شیرین مونده هنوز... ![]()
![]()
صداش داره به گوش میرسه ...
![]()