تبليغاتX
خاطرات من و تو و او

السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین ...

پنجشنبه سوم دی 1388، ساعت: 9:40

 

راهي كه تو را به حق مي‌رساند در برابر سختي‌ها و ناملايمات آن صبر كن. (امام حسین علیه السلام)

یا کریم ...

سه شنبه یکم دی 1388، ساعت: 11:34

و فدت علی الکریم بغیر زاد

و من الحسنات و القلب السلیم

و حمل الزاد اقبح کل شی

اذا کان الوفود علی الکریم

 

بی هیچ زاد و توشه ای به میهمانی کریم در آمده ام

نه قلب سلیم و برقراری و نه کارنامه درخشان و آینه واری

اما زشت تر از این و زشت ترین کار این است که

در میهمانی منزل کریم خوراک و آذوقه با خودت ببری

شب یلدا ... شبِ ایرونى خنده توى چله‏ى زمستون

یکشنبه بیست و نهم آذر 1388، ساعت: 13:12

یه شبِ خیسِ خزونى
یه شبِ زردِ گلایل

شبِ رقصیدنِ شبنم
رو تنِ مخملىِ گُل

 شبِ امتدادِ مهتاب
شبِ گیس‏بلندِ یلدا

منو مى‏بره به قصه
منو مى‏بره به رویا

 تو عبور تُردِ لحظه
مى‏شنوم صداى پاتُ

مى‏شنوم طنینِ سبزِ
انتشارِ خنده‏هاتُ

 تو فراوونىِ حیرت
منو آینه و تماشا

پشتِ این شبِ طلایى
شبِ طولانى یلدا

 شبِ رقصِ لحظه در نور
شبِ شادى و شبِ شور

شبِ پیچیدنِ خواهش
روى شاخه‏هاى انگور

 وقتِ آینه‏بازى شمع
وقتِ دلتنگى بارون

شبِ ایرونى خنده
توى چله‏ى زمستون

 شبِ خاطراتِ مادر
از گذشته و قدیما

خاطراتِ تلخ و شیرین
دیروزاى مثل فردا

 شبِ قُل‏قُل سماور
عطرِ گُل تو خوابِ چایى

شبِ وَررفتن من با
ضبط صوتِ پیرِ دایى

 شبِ خوابیدنِ پاییز
توى ذهنیتِ باغچه

شبِ برداشتنِ حافظ
از رو شونه‏هاى طاقچه

 شبِ لو رفتن اسرار
شبِ رازاى نهفته

شبِ چیزایى  كه بابا
تا حالا به ما نگفته

من تو این شبِ حنایى
دل میدم به رقصِ بارون
با خیالِ تو مى‏چرخم
توى حیرتِ خیابون

 

مه

پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388، ساعت: 10:17
هوا مه آلود است ... اما خورشید توی راهه !

مدال

چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388، ساعت: 8:16

پیش نوشت : این نوشتار توسط یک انسان ذوق زده و کمی تا قسمتی بی جنبه نوشته شده!

برای اولین بار مدال گرفتم!

همانا دیروز در در پی برگزاری یک سری مسابقات درون باشگاهی در رشته ایروبیک اینجانب در پی ارائه یک ست هماهنگ گروهی و نمایش هماهنگ آن موفق به دریافت اولین مدال باشگاهی خود در طی دوران ورزشی خود گردیده و کلی ذوق کردم

شایان ذکر است موقع دریافت مدال از مربی خود هم تشکر کرده و اخلاق ورزشی را به جا آوردم

خبرهای تکمیلی در صورت وجود داشتن در فرصت های بعدی به اطلاع عموم خواهد رسید!

پایان خبر!

پ ن : این نوشته را نوشتم تا یادم بمونه روزگاری اینجا فقط محل نوشتن نوشته های شاد و شیطون بود و بگم همچنان چنین فضایی وجود داره و امیدوارم لحظه های شاد ادامه داشته باشه.

اگه از کنارم گذشتی ترمز کن!

سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388، ساعت: 9:7

دیشب سر خیابونمون منتظر مامان بودم که بیان دنبالم و بریم جایی. همون موقع چراغ سبز شد و یک عالمه ماشین از روبروم رد شدن و در یک لحظه قیافه راننده یکیشون آشنا بود و کسی نبود جز یکی از همکلاسی های قدیمی. معرفت بچه محل و همشهری هم که همیشه ثابت شده بود و به سرعت زد کنار و در را باز کرد و بعد سلام و احوال پرسی تعارف کرد برای سوار شدن. تشکر کردم و توضیح دادم که منتظرم و خونه نمیرم ، بین حرف ها خندید و گفت یادتونه یک بار گفتین اگه روزگاری از کنارتون گذشتم نگه دارم و سوارتون کنم ، حالا شد همون روز و من با شنیدن این حرف خندیدم و پر شدم از لحظات خوب قدیم و روزهایی که اومد و شیرین مونده هنوز...

23

دوشنبه بیست و سوم آذر 1388، ساعت: 15:7
۲۳ عدد مقدسی است برام ٬ و ۱۶ هم حتی!

امروزم ۲۳ آذر ماه است و روز مقدسی است ...

سکوت

شنبه بیست و یکم آذر 1388، ساعت: 16:39
این طوری ساکت هم دوست دارم :)

صدا

چهارشنبه هجدهم آذر 1388، ساعت: 15:29
صدای برخورد قاشق با دیواره لیوان وقتی یکی داره چاییش را آروم و با طمانینه هم میزنه ...

صداش داره به گوش میرسه ...

آرزو

دوشنبه شانزدهم آذر 1388، ساعت: 14:37
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!


شعری از شل سیلور استاین